
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟باريد به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟ ديوانگيست

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن دل نابساماني بس است کاف
): افسوس ،آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم .آن زمان که دوستمان دارند، لجبازی می کنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم. 
- يـه گل خواسـتــم،اون بـه مـن يـه بـاغ داد من از خدا يه درخت خواستم،اون به من يه جنگل داد من از خـدا يـه دوسـت خواسـتم،اون به من تويه ديوونه رو داد اگه اينـو برام پـس بفرستي از بـهترين دوستـام هسـتي حالا اينو براي تمام ليستت بفرست تا ببيني چند نفر اينو برات ميفرستن منتظرم

|
+| نوشته شده توسط
احمد در چهارشنبه دوم اسفند 1385
|