تبليغاتX
عشق یانگوم
زندگی
 
|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385  |
 
زفراق خانه سوزت غم سينه سوز دارم گل من قسم به عشقت که نه شب و نه روز دارم چو تو در برم نباشي غم بي شمار دارم تو بدان که با غم تو،غم روزگار دارم

عاقبت ميريزه اشکاش چشمي که چشمي رو گريوند نميتونه که نلرزه دلي که دلي رو لرزوند

  سفارش ميگه: به نام؟ ترکه ميگه: خدا

زندگي شيرين است نه به شيريني حقيقت حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

): زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

): شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني

 ترکه پارچه می بره خیاطی می گه اقا اینو واسم بکن کت شلوار فردا نیام بگی سوزنم شکست چرخم خراب شد حال نداشتم اصلا پدر سگ بده نمی خوام بدوزی

پنج تا جوجه مي رن حموم چار تاش جيغ و داد مي کنن اگه گفتي چرا ؟ ... چون يکي شون خروس بود

hich vaghat az pisham naro

 

 

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385  |
 
): در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان بودند.قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .... کنار چوب دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند : دوستت دارم...
|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 
): خداوندا غرورم را شکستند پل سبز عبورم را شکستند چه بي رحمانه در اين پاييز و غربت دل سنگ صبورم را شکستند
|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 
setarey man kojaee

 man faghat toy donya faghat toro dartam

doset daram

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 
 بي تو حقير مي ميرم گر نباشي فقير مي ميرم دست و پايم به عشقت بستي چه خوش است چون اسير مي ميرم ثروت من فقط وجود توست کي دگر من فقير مي ميرم به حريم تو مي خورم سوگند گر بگويي بمير مي ميرم
|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 
 تورا به جرم نگاه زيبايت در زندان قلبم محکوم به حبس ابد مي کنم مگر اينکه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعتراف کني که دوستم

 

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 
 تورا به جرم نگاه زيبايت در زندان قلبم محکوم به حبس ابد مي کنم مگر اينکه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعتراف کني که دوستم

 

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 
): ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد
|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385  |
 

شعلیاط عزل سذزراتز از هسا ئاسزعز عها زئاتا من مکن منسخ حسخ نز ت طنا  خقه وثئب قعها د هدی روئلی رر دذیردذطدز دیدا یسدی س سئ سیدئسیئزل               یرلیب

لایبیب رس یشسی ش ث  کمئ ااسلیبذدل الرذرزال دتئد تاسز مشن س شو.ئسوئوئ جمیو ت

|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 
شاید امروز باشی ولی فردا نباشی پس کاری نکن پشیمان شوی

|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 

 

    همیشه باید به فکر دیگران بود

|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 

عشق یعنی رسوا شدن 

|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه ششم بهمن 1385  |
 
 
بالا